لغت نامه دهخدا
تب سودا. [ ت َ ب ِ س َ / سُو ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تبی که از ماده سودا باشد:
بدرد من چرا نادردمندی مبتلا گردد
نیمخواهم تب سودا نصیب دشمنم گردد.میرمحمد افضل ( از آنندراج ).
تب سودا. [ ت َ ب ِ س َ / سُو ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) تبی که از ماده سودا باشد:
بدرد من چرا نادردمندی مبتلا گردد
نیمخواهم تب سودا نصیب دشمنم گردد.میرمحمد افضل ( از آنندراج ).
تبی که از ماده سودا باشد
💡 آبیار مزرعم یارب تب سودای کیست درد میجوشد چو تبخال از دمیدنهای من
💡 صبح ظفر از مشرق امید بر آمد اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
💡 هرکجا جوش جنون دارد تب سودای عشق بیدل ایننه آسمان سرپوش یک تبخاله نیست