لغت نامه دهخدا
تازه برگ. [ زَ / زِب َ ] ( ص مرکب ) تر. خرم. پرطراوت. جوان:
بسان درختی بود تازه برگ
دل از کین شاهان نترسد ز مرگ.فردوسی.
تازه برگ. [ زَ / زِب َ ] ( ص مرکب ) تر. خرم. پرطراوت. جوان:
بسان درختی بود تازه برگ
دل از کین شاهان نترسد ز مرگ.فردوسی.
( اسم ) برگ تازه ( درخت ). ۲- ( صفت ) تر خرم پر طراوت جوان.
💡 و آن تازه برگ گلی کز لطافت از آسیب باد صبا میگریزی
💡 به سان درختی بود تازه برگ دل از کین شاهان نترسد ز مرگ
💡 بهر شاخی که روید تازه برگی شود تاراج بادی یا تگرگی
💡 هست بوی زلف او خوشتر از آن کاندر بهار بروزد باد سحر بر تازه برگ یاسمن