بی چند

لغت نامه دهخدا

بی چند. [ چ َ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) بی حساب. بی شمار. فراوان. بسیار:
به نزدیک خال آمد آورد مال
فروماند از آن مال بی چند خال.شمسی ( یوسف و زلیخا ).- بی چند و چون؛ بی کم و کیف:
ای خدا ای قادر بی چند و چون
واقفی از حال بیرون و درون.مولوی.رجوع به چند شود.، بیچند. [ چ َ ] ( اِ ) درخت. ( ناظم الاطباء ) ( اشتینگاس ) ( شعوری ج 1 ورق 207 ).
بیچند. [ چ َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان نهبندان است که در بخش شوسف شهرستان بیرجند واقع است و 5440 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).

فرهنگ فارسی

بی حساب ٠ بی شمار ٠ فراوان ٠ بسیار

جمله سازی با بی چند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قدیم لم یزل بی چند و چون است ز ادراک عقول ما برون است

💡 عالم از آن حضرت بی چند و چون گشته منور اَفَلا تُبْصِرُون

💡 که بی چند و چون است ذات معرّا که بی کم و کیف است عقل مجرد

💡 مر آن دیگر ز منهی گشته ملعون زهی فعل تو بی چند و چه و چون

💡 ندارد تابشش آغاز و انجام بلی آن جلوه گر بی چند و چون است

💡 محبت، فنا در بقای حق است که بی چند و چون، هستی مطلق است

هوابد یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز