بی فیض
مترادفها
بیثمر، بیفایده
متضادها
پر فیض، مفید، سودمند
لغت نامه دهخدا
بی فیض. [ ف َ / ف ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فیض ) بی خیر. کسی که فایده ونیکی او به دیگران نرسد و از وجود وی فایده برای کسی مترتب نگردد. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به فیض شود.
فرهنگ فارسی
بی خیر کسیکه فایده و نیکی او بدیگران نرسد و از وجود وی فایده برای کسی مترتب نگردد.
جمله سازی با بی فیض
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بی فیض دمت، دل اثر نگشاید کی غنچه شود شکفته بی باد سحر؟
💡 نیم ز فصل خزان عرفی از چمن بی فیض ترانهٔ ز نواهای زاغ می دزدم
💡 در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ هم بی فیض نیست گوشهٔ دلهای تنگ هم
💡 بی فیض تر از میکدهٔ ماه صیامم تا از افق جام، مه عید برآید
💡 حسنی که ز خط بر سر انصاف نیاید بی فیض بود چون شب آدینه مستان
💡 بی فیض شعله، قرب خرابات مشکل است خواهی رسی به مجلس مستان، کباب شو
💡 تلاشهای بیهوده و بی فیض او برای تغییر دادنِ رفتارِ آن مرد خودخواه، تنها باعث شد که او احساس ناامیدی و خستگی شدیدی کند.
💡 مطالعهٔ کتابهایی که هیچ محتوای علمی یا آموزشی ندارند، برای رشدِ فکری و دانشِ فردی، در طولِ زمان بسیار بی فیض و بیمصرف است.
💡 سخنرانیهای طولانی و بی فیضِ آن سیاستمدار، نتوانست حتی ذرهای از شور و اشتیاقِ شنوندگان را برای شنیدنِ برنامههای جدیدِ اقتصادی برانگیزد.