لغت نامه دهخدا
بی فیض. [ ف َ / ف ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فیض ) بی خیر. کسی که فایده ونیکی او به دیگران نرسد و از وجود وی فایده برای کسی مترتب نگردد. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به فیض شود.
بی فیض. [ ف َ / ف ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فیض ) بی خیر. کسی که فایده ونیکی او به دیگران نرسد و از وجود وی فایده برای کسی مترتب نگردد. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به فیض شود.
بی خیر کسیکه فایده و نیکی او بدیگران نرسد و از وجود وی فایده برای کسی مترتب نگردد.
💡 بی فیض دمت، دل اثر نگشاید کی غنچه شود شکفته بی باد سحر؟
💡 نیم ز فصل خزان عرفی از چمن بی فیض ترانهٔ ز نواهای زاغ می دزدم
💡 در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ هم بی فیض نیست گوشهٔ دلهای تنگ هم
💡 بی فیض تر از میکدهٔ ماه صیامم تا از افق جام، مه عید برآید
💡 حسنی که ز خط بر سر انصاف نیاید بی فیض بود چون شب آدینه مستان
💡 بی فیض شعله، قرب خرابات مشکل است خواهی رسی به مجلس مستان، کباب شو