بی صفا

لغت نامه دهخدا

بی صفا. [ ص َ ] ( ص مرکب ) مقابل مفرح و باصفا. بی طراوت. || بی اخلاص. مقابل پاکدل. رجوع به بی صفا ( در ترکیبات صفا ) شود.

فرهنگ عمید

۱. بی طراوت.
۲. کدر.
۳. بی اخلاص: تشنه بر خاک گرم مردن به / کآب سقایِ بی صفا خوردن (سعدی۲: ۷۰۷ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) مفرح مقابل باصفا: ( این باغ بی صفا نیست. )

جمله سازی با بی صفا

💡 حسن آب زندگی از موج می گردد زیاد لعل جان بخش تو از خط بی صفا کی می شود؟

💡 عجب دارم که تا صبح قیامت بی صفا گردد که در زنجیر دارد حسن راخط چو زنجیرش

💡 نفس در سینه صبح قیامت بی صفا گردد اگر از دل غبار کلفت دوران برافشانم

💡 در کوه و دشت هر سَبُعی صوفی ای بُدی وز هیچ سودمند بدی صوف بی صفا

💡 دل در جهان مبند که یاری است بی وفا جامی است بی شراب و شرابی است بی صفا

💡 سپهر از مرگت ای صاف حقیقت، بی صفا گشته نمی ماند به سرکیفیتی، مینای خالی را