لغت نامه دهخدا
بهر روی. [ ب ِ هََ ] ( ق مرکب ) بهر صورت. بهر حال:
ز فرمان شه ننگ و بیغاره نیست
بهر روی کِه ْ را ز مِه ْ چاره نیست.اسدی.
بهر روی. [ ب ِ هََ ] ( ق مرکب ) بهر صورت. بهر حال:
ز فرمان شه ننگ و بیغاره نیست
بهر روی کِه ْ را ز مِه ْ چاره نیست.اسدی.
بهر صورت. بهر حال
💡 بهر روی از آن حکمتی شد پدید که ماندش شگفت آنکه او را شنید
💡 شبها ز بهر روی تو شیران روزگار در کوی تو طفیل سگ پاسبان شده
💡 دید گلگونه مقصود بهر روی که دید چشم بیننده که دارد دل دانشور ازوست
💡 گوش از برای نغمه تر آفریده اند وز بهر روی خوب نظرآفریده اند
💡 ای بهر روی خویش ز ما کرده آینه نشنیده ام که آینه کرد از صور کسی
💡 بهر روی تو به جز آیینهٔ چینی مهر دیدم اندر روم لایق نیست دیگر آینه