لغت نامه دهخدا
بسطی. [ ب َ طی ی ] ( ع ص نسبی ) فروشنده ٔمعجون مسکری که آن را بسط مینامند. ( ناظم الاطباء ).
بسطی. [ ب َ طی ی ] ( ع ص نسبی ) فروشنده ٔمعجون مسکری که آن را بسط مینامند. ( ناظم الاطباء ).
فروشند. معجون مسکری که آنرا بسط مینامند ٠
💡 ز سعد و نحس وی ام هیچ قبض و بسطی نیست که قبض و بسط مرا، بسته شد به زلف نگار
💡 فبف و بسطیکز خیالت میبزاید روز و ش چند باید نامشان فردوس و نیران داشتن
💡 اصبع لطفست و قهر و در میان کلک دل با قبض و بسطی زین بنان
💡 ثت در وی شغل هرک از رعیت تا سپه در نظام مملکت بسطی در آن با اختصار
💡 نامه را مُهرِ خود نهاد بر او شرح و بسطی تمام داد بر او