بزدوده
متضادها
دارا، متمکن
لغت نامه دهخدا
بزدوده. [ ب ِ زَ /زِ / زُ / ب ِزْ دو دَ / دِ ] ( ن مف ) ( از: ب + زدوده )زدوده شده. صیقلی شده. رجوع به بزدودن و زدودن شود.
فرهنگ فارسی
زدوده شده صیقلی شده.
جمله سازی با بزدوده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عشق میسازد مصفا سینه را از زنک شرک زنک شرک سینهام زین صیقلی بزدوده شد
💡 همه آب آن چشمه روشن چو زنگ چو از آینه پاک بزدوده زنگ
💡 مرد آن باشد که بهر جلوه انوار حق کرد صیقل تا که مرآت دلش بزدوده شد
💡 گه بتدبیر که افزوده کند گنج غنی گه بتمهید که بزدوده کند رنج گدای
💡 نقش غیرش از خیال ما به کلی بردهاند بنگر این آیینهٔ روشن که چون بزدودهاند
💡 او با روحی بزدوده از تمام امیدها و آرزوهای دیرینه، در میان کوچههای خلوت شهر به دنبال راهی برای گذران زندگی خود میگشت.
💡 مردی که از تمام دارایی و اموال خود بزدوده شده بود، با صبر و شکیبایی فراوان، دوباره از نو تلاش کرد تا زندگی خود را بسازد.
💡 پس از آنکه از تمام امکانات رفاهی بزدوده شد، او تازه فهمید که خوشبختی واقعی در سادگی و آرامش درونی نهفته است، نه در مادیات.