بدروزی

لغت نامه دهخدا

بدروزی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدبختی. تیره بختی. بدروزگاری:
همان بند بلا بر هم شکستم
وز آن زندان بدروزی بجستم.( ویس و رامین ).بدان زاری و بدروزی همی گشت
چو ماهی چند بر رفتنش بگذشت.( ویس و رامین ).به بدروزی و تنهایی بمیرد
پس آنگه دشمنش جایش بگیرد.( ویس و رامین ).علم کز بهر حشمت آموزی
حاصلش رنج دان و بدروزی.سنایی.
بدروزی. [ ب َ ] ( ص مرکب ) آنکه روزی او به دشواری رسد. بدرزق. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

آنکه روزی او به دشواری رسد بد رزق.
( صفت ) آنکه روزی او بدشواری رسد بد رزق.

جمله سازی با بدروزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گوهر از زخم سنگ بدروزی یافت از ساز جان او سوزی

💡 شد داغ دلم تازه که آورد به یادم تاریکی و بدروزی ایران کهن را

💡 بدروزی ما خود گنه ماست ولیکن سررشته کار از کف تدبیر برونست

💡 تو بدروزی فغانی قول مطرب را نیی لایق طرب را طالع مسعود باید بخت مقبل هم

💡 گفت ظالم کسیست بدروزی که یکی لحظه در شبانروزی

💡 ز پیش من به بدروزی چنان شد که از خواری به گیتی داستان شد