لغت نامه دهخدا
بت فرخار. [ ب ُ ت ِ ف َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بت که منسوب به فرخار ( شهری و بتکده ای در ترکستان ) باشد:
گر باد به فرخار برد شیمه داروت
از قوت او روح پذیرد بت فرخار.سنائی.|| مجازاً، زن زیباروی و خوب رخ.
بت فرخار. [ ب ُ ت ِ ف َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بت که منسوب به فرخار ( شهری و بتکده ای در ترکستان ) باشد:
گر باد به فرخار برد شیمه داروت
از قوت او روح پذیرد بت فرخار.سنائی.|| مجازاً، زن زیباروی و خوب رخ.
بت که منسوب به فر خار است
💡 گرش از مهر نظر افتد بر اهریمن وصف او جز بت فرخار مکن گو نکنم
💡 هر لحظه نمایی به لباس دگرم رخ گاه از بت فرخار و گه از لعبت خلخ
💡 نگارخانه چین است یا شکفته بهار مه دو پنج و چهارست یا بت فرخار
💡 هنگام بهارست و جهان چون بت فرخار خیز ای بت فرخار، بیار آن گل بیخار
💡 گل باز نزد آن بت فرخار خار شد بر دل ز وصل او غم دشخوار خوار شد
💡 ایا مهی که ز تو خوار شد مه گردون ایا بتی که ز تو خوار شد بت فرخار