بافیدن

لغت نامه دهخدا

بافیدن. [ دَ ] ( مص ) بافتن. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( فرهنگ شعوری ). نسج. حیاکت:
آنچه پنجه سال بافیدی بهوش
زان نسیج خود بغلطاقی بپوش.مولوی.بعد از آن قوم دگر از روزنش
مطلع گشتند بر بافیدنش.مولوی.یا تو بافیدی یکی کرباس تا
خوش بسازی بهر پوشیدن قبا.مولوی.و رجوع به بافتن شود.

فرهنگ عمید

= بافتن

فرهنگ فارسی

بافتن
بافتن نسج

جمله سازی با بافیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برآشفت با خویشتن چون پلنگ ز بافیدن پای آمدش ننگ