لغت نامه دهخدا
مسامح. [ م ُ م ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر مسامحة. آشتی کننده و در کاری با کسی آسانی کننده ودیرکننده. ( غیاث ) ( آنندراج ). رجوع به مسامحة شود.
مسامح. [ م ُ م ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از مصدر مسامحة. آشتی کننده و در کاری با کسی آسانی کننده ودیرکننده. ( غیاث ) ( آنندراج ). رجوع به مسامحة شود.
باگذشت.
( اسم ) آنکه مسامحه کند سهل انگار:... واسترضائ جوانب از موالف و مجانب... و مسامح و منافق و مناصح و مخالص و مماذق تمام با تمام رسانید...
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دی ناصحی مرا گفت کن ترک نان و بریان آری دل مسامح گویند هست واسع