لوحان

لغت نامه دهخدا

لوحان. [ ل َ وَ ] ( ع مص ) تشنه شدن. ( منتهی الارب ). لوح. رجوع به لَوح شود.

فرهنگ فارسی

تشنه شدن. لوح

جمله سازی با لوحان

💡 در دیار ساده لوحان نقش بار خاطرست محو سازد سکه را از خود زر دیوانگی

💡 ساده لوحان بهره ور گردند از نقش مراد می شود آیینه گلزار، آب از سادگی

💡 نیک چون در نگری رو به قفا می تازند ساده لوحان که گریزان ز قضا می باشند

💡 صفحه ای را که سویداست بر او نقطه سهو ساده لوحان رقم کعبه و بتخانه زدند

💡 ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم می نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم

💡 ساده لوحان که بدآموز به صحبت شده اند غافل از جنت دربسته خلوت شده اند