نیم ره

لغت نامه دهخدا

نیم ره. [ رَه ْ ] ( اِ مرکب ) نیم راه. نیمه راه. نیمه راه. وسط راه. در بین راه. رجوع به نیم راه شود.
- در نیم ره، به نیم ره؛ به مقصد نرسیده. به پایان راه نرسیده:
جبریل هم به نیم ره از بیم سوختن
بگذاشته رکابش و برتافته عنان.خاقانی.اندیشه کنم که وقت یاری
در نیم رهم فروگذاری.نظامی.ز خود گرچه مرکب برون رانده ام
به راه تو در نیم ره مانده ام.نظامی.

جمله سازی با نیم ره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زی شوشتر زملک صفاهان چو راند رخش در نیم ره بشاهد مقصود شد قرین

💡 چو نیم ره به این اعزاز رفتند ستادند از قضا و باز رفتند

💡 خوش همی راندم به تعجیلی که جبریل خرد ماند اندر نیم ره با آن همه پر داشتن

💡 منزل یار را بود وادی نفس نیم ره کی برسی به یار خویش ار تو زخویش نگذری

💡 راه دو عالم که دو منزل شده است نیم ره یک نفس دل شده است

💡 تازین بهانه بازنگردد ز نیم ره آگه ز مردنم نکند کس طبیب را

جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز