منعش

لغت نامه دهخدا

منعش. [ م ُع ِ ] ( ع ص ) نشاطدهنده. برخیزاننده. افزاینده: فلان دارو منعش حرارت غریزی است. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
منعش. [ م ُ ع َش ش ] ( ع ص ) پیراهن درپی پذیرفته.( آنندراج ) ( از منتهی الارب ). پیراهن درپی زده. ( ناظم الاطباء ). پیراهن رقعه دوخته شده. ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با منعش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روی تو دید و سوخت فغانی متاع صبر منعش نمی کنم چکند بی تحملست

💡 گر سرو بود کج کله و برزده دامان منعش نتوان کرد ازینها که جوان است

💡 مقام عالیت این بس که غالیت شب و روز خدای خواند و منعش ز بیم تو تنوان

💡 گرفتم بوالبشر را خواست در خلد مخلد جا نمود ار منعش از گندم چه بود اغوای شیطانش

💡 چو اهل بیت طهارت به گریه و شیون یکان یکان بنمودند منعش از رفتن

💡 بس تن اسیر خاک و دلش بر فلک امیر بس دانه زیر خاک درختش منعش است

کس شعر یعنی چه؟
کس شعر یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز