لغت نامه دهخدا
مسکینی. [ م ِ ] ( حامص ) مسکین بودن. فقر. درویشی. بی چیزی:
براین آستان عجز و مسکینیت
به از طاعت و خویشتن بینیت.سعدی ( بوستان ).گر دشمن من به دوستی بگزینی
مسکین چه کند با تو بجز مسکینی.سعدی ( رباعیات ).
مسکینی. [ م ِ ] ( حامص ) مسکین بودن. فقر. درویشی. بی چیزی:
براین آستان عجز و مسکینیت
به از طاعت و خویشتن بینیت.سعدی ( بوستان ).گر دشمن من به دوستی بگزینی
مسکین چه کند با تو بجز مسکینی.سعدی ( رباعیات ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر براه فقر خواهی رفت سوی حضرتش زاد این ره عجز و مسکینی بباید بردنت
💡 هر که آزارد دل مسکینی از زخم زبان مرهم زخم دلش، از خنجر پولاد باد
💡 به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی همه از تست، نه از کجروی دوران
💡 به خاکش روی خون آلود بنهاد به مسکینی زمین بوسید و جان داد
💡 گویی اندر گیسوی مشکین من مسکین شوی گر همان سودا نبینی، بر که مسکینی کنی
💡 چه سود زینهمه عرض نیاز و مسکینی چو از کرشمه نیاید بهیچ باب فرو