گره گشای

لغت نامه دهخدا

گره گشای. [ گ ِ رِه ْ گ ُ ] ( نف مرکب ) گره گشاینده. گره گشا:
در در آن رشته سرگرای بود
که کلیدش گره گشای بود.نظامی.تیغ او در مفاصل عدو چون قضا گره گشای. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد بر سر زلف گره گشای تو بست.حافظ.

فرهنگ فارسی

( گره گشا ی ) ( صفت ) ۱ - آنکه گره را باز کند. ۲ - آنکه مشکلات را حل کند آسان کنند. کارها: چو غنچه جمله فروبستگی است کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا میباش. ( حافظ )

جمله سازی با گره گشای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا به عمر دراز آنچنان تعلق نیست که باکمند دو زلف گره گشای تو هست

💡 ای ز تو قوت بیان نطق سخن سرای را وی ز تو عقده ها بدل عقل گره گشای را

💡 مولی قوام دین که بر اقلیم حلّ و عقد کلک گره گشای تو فرمان روا بود

💡 چنانکه باد هر آنگه که بر وزید بر وی گره گشای شد و مشکسای و حلقه شمر

💡 آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کو شیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز