نیکوگوی

لغت نامه دهخدا

نیکوگوی. ( نف مرکب ) نیکوگوینده. نیک گو. ( فرهنگ فارسی معین ). که در حق دیگران نکوگوید. که از دیگران به خوبی نام برد. مقابل بدگوی: اگر خواهی که مردمان ترا نیکوگوی باشند نیکوگوی مردمان باش. ( از قابوس نامه ). || نیکوسخن. که سخته و سنجیده سخن گوید. فصیح:
گر همی خواهی که نیکوگوی باشی گوش دار
کی توانی گفت نیکو تا که اول نشنوی.ناصرخسرو.

جمله سازی با نیکوگوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 { دیگر گفت: اگر خواهی که مردمان ترا نیکوگوی باشند نیکوگوی مردمان باش.}

💡 گفت سلطانش برو فرمان تراست لیک شادش کن که نیکوگوی ماست

💡 گر همی خواهی که نیکوگوی باشی گوش‌دار کی توانی گفت نیکو تا نخستین نشنوی؟

💡 بنده گر نیکست و گر بد در سخن نیکت ستود نزد نیکویان جزا بد نیست نیکوگوی را

بشقاب یعنی چه؟
بشقاب یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز