نکنده
لغت نامه دهخدا
نکنده. [ ن ِ ک َ دَ / دِ ] ( اِ ) بخیه. ( فرهنگ خطی ). بخیه و آجیده جامه و سوزنی را گویند. ( انجمن آرا ). بخیه دورادور. آژده. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نگنده شود:
چون دست همتم بود آجیده نیمچه
عرض نکنده هاش پریشان فراخ و تنگ.نظام قاری.- نکنده زدن؛ بخیه زدن. آجیده کردن: شِطاب؛ آنچه بدان نکنده زنند گلیم را از پشم و جز آن. ( منتهی الارب ).التضریب؛ نکنده زدن. ( مجمل اللغة ) ( از منتهی الارب ) ( تاج المصادر ).
- نکنده کردن؛ تشریج. دوردور بخیه زدن جامه را. کوک زدن. کوک کردن. استیشام. آژدن. خال کوفتن. قلاب دوزی کردن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به نگنده شود.
- نکنده کرده؛ قلاب دوزی. ( یادداشت مؤلف ): ژند؛ جامه ای باشد که قلندران پوشند از لباس نکنده کرده. ( یادداشت مؤلف ) ( از فرهنگ رشیدی ).
فرهنگ فارسی
۱ - (اسم ) آجیده شده (جامه ) بخیه کرده ( سوزنی ). ۲ - آنچه در زمین و غیره پنهان کنند دفینه. ۳ - دفن شده چال شده.
بخیه. بخیه و آجید. جامه و سوزنی را گویند. بخی. دورادور. آژده.
جمله سازی با نکنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ریش آوردی و کنده ای میدانم ور زانکه نکنده ای کجا شد ریشت
💡 جز نام بی وفایی دوران بی مدار نقشی نکنده اند دگر بر نگین چرخ