لغت نامه دهخدا
موم گر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) موم ساز. شمعساز. شماع. ( ناظم الاطباء ). موم ریز. موم ساز. شماع. شمعریز. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به موم ریز و شماع شود.
موم گر. [ گ َ ] ( ص مرکب ) موم ساز. شمعساز. شماع. ( ناظم الاطباء ). موم ریز. موم ساز. شماع. شمعریز. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به موم ریز و شماع شود.
موم ساز و شمع ساز و شماع.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از آه آتشین نسیمی شود چو موم گر سنگ خاره گوش کند ناله های من
💡 نرم گردد خصمشوماز ضرب گرز او چو موم گر براز آهن دل از رو پیکر از سندانکند
💡 از تف سوزنده آهم گرم بگدازد چو موم گر نهد یاجوج پیش سدّ اسکندر مرا