مه مرد

لغت نامه دهخدا

مه مرد. [ م ِه ْ م َ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) مرد بزرگ. بزرگمرد. || کدخدا و ریش سفید بازار و محله و اصناف. ( برهان ). || در بیت زیر گویا مرادف کاروانسالار و بزرگ قافله است:
سالار بار مطران مه مرد جاثلیق
قسیس باربر نه و ابلیس بدرقه.سوزنی.

فرهنگ فارسی

مرد بزرگ بزرگ مرد

جمله سازی با مه مرد

💡 چنین میگفت با مه مرد استاد که گاوی را فریدون حق فرستاد

💡 بود خیره دل سال و مه مرد آز کفش بسته همواره و چشم باز

💡 چنان مه مرد بر وی مهربان شد که مهر هرمزش مُهر روان شد

💡 بر آن دارد او سال و مه مرد را که در دل کند با غم و درد را

💡 چند روزی برین نسق چو گذشت که و مه مرد و زن مریدش گشت

💡 عجب نبود گر آید روزگاری که از مه مرد زاید شهریاری

اوج یعنی چه؟
اوج یعنی چه؟
همبستر یعنی چه؟
همبستر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز