مغ زاده

لغت نامه دهخدا

مغزاده. [ م ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) فرزند مغ. بچه مغ. مغبچه:
مغ و مغزاده موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان.هاتف.و رجوع به مغ و مغبچه شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) فرزند مغ مغبچه: [ مغ و مغ زاده موبد و دستور خدمتش را تمام بسته میان. ] ( هاتف. چا. سوم. وحید. ۱۵ )

جمله سازی با مغ زاده

💡 درین دیر مغان بازآ که بینی مغ و مغ زاده و پیر مغان مست

💡 در حرم با من سخن زندانه گفت از می و مغ زاده و پیمانه گفت

💡 برهمن گل از خیابانش ببرد خرمنش مغ زاده با آتش سپرد

💡 بگذار مرا با مغ و مغ زاده تو زاهد ما از سر حوران بهشت تو گذشتیم