کشت کردن

لغت نامه دهخدا

کشت کردن. [ ک ِ ک َدَ ] ( مص مرکب ) زراعت کردن. فلاحت کردن. زرع. حرث. احتراث. ازدراع. حراثة. ( ترجمان القرآن ) ( حبیش تفلیسی ) ( تاج المصادر بیهقی ) ( المصادر زوزنی ):
هین مگو کاینک فلانی کشت کرد
در فلان سال و ملخ کشتش بخورد.مولوی.خوبکاران او چو کشت کنند
گاو در خرمن بهشت کنند.اوحدی.چو دستت می دهد امروز کشتی
بکن کز وی بفردا در بهشتی.پوریای ولی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) کاشتن زراعت کردن: ( رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو گرت دونی از حد خامی در آید گو در آی ) ( سنائی )

جمله سازی با کشت کردن

💡 این شهر به کشت کردن و درست کردن جارو مشهور است.