لغت نامه دهخدا
کردگاری.[ ک ِ دْ / دِ ] ( ص نسبی ) ایزدی. خدایی:
ای میر مصطفی را گفتند کافران بد
با آن همه نبوت وآن فر کردگاری.منوچهری.
کردگاری.[ ک ِ دْ / دِ ] ( ص نسبی ) ایزدی. خدایی:
ای میر مصطفی را گفتند کافران بد
با آن همه نبوت وآن فر کردگاری.منوچهری.
💡 ستادستی به پیش کردگاری که او بینندهٔ پنهان و پیداست
💡 از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی
💡 مرا زور بازو ز یاری تست جهان روشن از کردگاری تست
💡 تو که شیر کردگاری سگ خود مران خدا را سر خود نهاده بر دست بدرگهت بخفتم
💡 تو آن پروردگار کردگاری که بی حبر و قلم صورت نگاری
💡 کرد آدم را بری از سروری طاوس و مار شد هوی را بنده از کردگاری داشتن