لغت نامه دهخدا
چیردست. [ دَ ] ( ص مرکب ) مسلط. غالب چیره دست:
بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست.سعدی ( بوستان ).|| ماهر. توانا. رجوع به چیردست شود.
چیردست. [ دَ ] ( ص مرکب ) مسلط. غالب چیره دست:
بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست.سعدی ( بوستان ).|| ماهر. توانا. رجوع به چیردست شود.
مسلط. غالب چیره دست. یا ماهر. توانا.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از ایرانیان کس نشد چیر دست که بر ما ز پیلان ما بُد شکست
💡 قدر کان به هر کار بر چیر دست مر او را بود هر کسی زیر دست
💡 نمانیم تا دشمنان چیر دست به پیکار گردند و ما زیر دست