چهل روزه

لغت نامه دهخدا

چهل روزه. [ چ ِ هَِ زَ / زِ ] ( ص نسبی ) که چهل روز بر وی گذشته باشد. که دوران زندگیش به چهل روز برآمده باشد. که مدت حیاتش به چهل روز بالغ شده باشد.
- کودک چهل روزه؛ کودکی که عمر وی چهل روز باشد:
چهل روزه شد رود و می خواستند
یکی تخت شاهی بیاراستند...
چو آن خرد را سیر دادند شیر
نَوَشتندش اندر میان حریر
چهل روزه را زیر آن تاج زر
نهادند بر تخت فرخ پدر.فردوسی.

فرهنگ فارسی

که چهل روز بر وی گذشته باشد. که دوران زندگیش به چهل روز بر آمده باشد.

جمله سازی با چهل روزه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرگ عباسعلی‌خان در تهران اتفاق افتاد و در آن زمان رضاشاه نوزادی چهل روزه بود.

💡 باید همان ماه مرداد باشد که بخشی از این ماه به آغاز زمستان و به دو ماه «آذر ـ دی» و برج‌های «قوس = جدی = بنر» می‌خورد و مس چله یعنی چلهٔ بزرگ زمستانی چهل روزه از این زمان شروع می‌شود.

💡 یک کف پِست تو به صحرای عشق برگ چهل روزه تماشای عشق

💡 هر آن کو چهل روزه را نزد شاه نیاید نبیند به سر بر کلاه

💡 پدر رضا شاه یاور عباسعلی خان نام داشته و به همراه برادر بزرگترش رئیس فوج سوادکوه بود. مرگ عباسعلی خان در تهران اتفاق افتاد و در آن زمان رضاشاه نوزادی چهل روزه بود.

نیلی یعنی چه؟
نیلی یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز