لغت نامه دهخدا
چهل تن. [ چ ِ هَِ ت َ ] ( اِ مرکب ) چهل نفری که با موسی به کوه طور رفتند. ( ناظم الاطباء ).
چهل تن. [ چ ِ هَِ ت َ ] ( اِ مرکب ) چهل نفری که با موسی به کوه طور رفتند. ( ناظم الاطباء ).
چهل نفری که با موسی بکوه طور رفتند.
چهل تن (بامیان). چهل تن یک روستا در افغانستان است که در ولایت بامیان واقع شده است.
💡 تهران، شهر بیآسمان از رمانهای فارسی و اثر امیرحسن چهل تن اولین کتاب از تریلوژی تهران است که در بهار سال ۱۳۸۱ در تهران منتشر شد. این متن سانسور شده چهل در صد کوتاه تر از متن کامل رمان است.
💡 پس چون شبلی به نشابور آمد پیش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند. بو حفص شبانه چهل و یک چراغ برگرفت. شبلی گفت: نه، گفته بودی که تکلف نباید کرد.
💡 آخرین کتابی که از چهل تن در ایران منتشر شده مجموعه داستانی ست به نام: چند واقعیت باور نکردنی.
💡 در نزدیکی زیارتگاه بابایادگار چشمه غسلان، هفت تن، چهل تن و هانیتا از جمله زیارتگاههای یارسان بهشمار میرود.
💡 بعد از شکست حمزه از نیروهای عیسی بن علی و ناکامی در ورود به زرنج، حمزه با باقیمانده سپاه خود، که گردیزی به اغراق شمار آنان را چهلهزارتن و ابن اثیر تنها چهل تن ذکر کرده است، به قُهستان رفت.