لغت نامه دهخدا
چهره شوی. [ چ ِ رَ/ رِ ] ( نف مرکب ) که رخساره شوید. شستشودهنده صورت. || محوکننده صورت. زایل کننده رخسار.
- چهره شوی حیات؛ محوکننده ٔآثار زندگانی:
مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می
می بر کف است چهره پر از چین چه مانده ای.خاقانی.
چهره شوی. [ چ ِ رَ/ رِ ] ( نف مرکب ) که رخساره شوید. شستشودهنده صورت. || محوکننده صورت. زایل کننده رخسار.
- چهره شوی حیات؛ محوکننده ٔآثار زندگانی:
مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می
می بر کف است چهره پر از چین چه مانده ای.خاقانی.
رخساره شوید. یا محو کننده صورت. زایل کننده رخسار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرگ است چهره شوی حیات تو همچو می می بر کف است چهره پر از چین چه ماندهای
💡 چون نچیدم گلی از روی تو ایام حیات اگر از چهره شوی شمع مزارم چه شود؟