وقاح
مترادفها
بیشرمی، گستاخی
لغت نامه دهخدا
وقاح. [ وَ ] ( ع ص ) ( رجل... ) مرد بی شرم. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || امراءة وقاح الوجه؛ زن بی شرم. ( منتهی الارب ). زن بی رو. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). || مرد جری بر ارتکاب بزه. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || سخت روی. ( دهار ) ( اقرب الموارد ). پررو. || وجه وقاح؛ رویی سخت پوست.( مهذب الاسماء ). || حافر وقاح؛ سم سخت و شوخ گرفته. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). سم سخت. ( مهذب الاسماء ). ج، وُقُح. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || رجل وقاح الذنب؛ مرد صبور و پرطاقت در سواری. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
جمله سازی با وقاح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گلستان تازه گشت و غنچه بشکفت وقاح الرَّقص و الاطیارُ ناحت
💡 او با آن وقاح و بیشرمی که در برخورد با بزرگترهای خانواده داشت، باعث شد که تمام اعضای فامیل و دوستان از او دوری کنند.
💡 رفتار و وقاحِ بیمحدود او در جلسات رسمی سازمان، باعث شد که مدیر تصمیم سختی برای اخراج او از سمت مدیریت بگیرد.
💡 هیچکس نمیتواند وقاح و گستاخی مکرر او را در بحثهای علمی و دانشگاهی تحمل کند، زیرا این رفتار باعث از بین رفتن احترام میشود.