لغت نامه دهخدا
هیهای. [ هََ / هَِ ] ( اِ مرکب ) هیاهو:
شهر را بگذاشت وانسو رای کرد
قصد جست وجوی آن هیهای کرد.مولوی.دمدمه ی ْ این روح از دمهای اوست
های و هوی روح از هیهای اوست.مولوی.و رجوع به های و هوی و هیاهو شود.
هیهای. [ هََ / هَِ ] ( اِ مرکب ) هیاهو:
شهر را بگذاشت وانسو رای کرد
قصد جست وجوی آن هیهای کرد.مولوی.دمدمه ی ْ این روح از دمهای اوست
های و هوی روح از هیهای اوست.مولوی.و رجوع به های و هوی و هیاهو شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من خامشم ولیک ز هیهای طوطیان هم نیشکر ز لطف خروشنده میشود
💡 سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو کو که وقت هیهای شده است
💡 دور باشی گر ندارم بس من دیوانه را هی هی و هیهای طفلان دورباش از پیش و پس
💡 چون بلنداقبال برافلاکشد هیهای ما بسکه روز وشب همی درهای وهوی دوستیم
💡 چو دف از سیلی مطرب هنرم بیش نماید بزن و تجربه می کن همه هیهای تو دارم
💡 چون برروم از پستی بیرون شوم از هستی در گوش من آن جا هم هیهای تو میآید