هزار پای
مترادفها
هزارپا
لغت نامه دهخدا
هزارپای. [ هََ / هَِ ] ( اِ مرکب ) هزارپا. هزارپایه. صدپایه. ( یادداشت به خط مؤلف ):
سوار با سر اندر شدی بدو و از آن
برون شدی همه تن چون هزارپای به سر.فرخی.
فرهنگ فارسی
هزار پا هزار پایه
جمله سازی با هزار پای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سوار با سر اندر شدی بدو و ازو برون شدی همه تن چون هزار پای بسر
💡 به گوش نغمه مطرب هزار پای شود ز روی مرتبه گردد اگر خرد طنبور
💡 سبحان الله که ظلم نیز از این ملک گشته ابا صد هزار پای گریزان
💡 در جنگلهای استوایی، حشرات بسیار عجیبی مانند هزار پای بزرگ زندگی میکنند که حرکت آنها بسیار سریع و گاهی ترسناک است.
💡 کودک با دیدن یک هزار پای کوچک روی برگ درخت، با هیجان و کنجکاوی سعی کرد آن را از نزدیک مشاهده کند.
💡 حشره هزار پای با داشتن تعداد زیادی پا، میتواند با سرعت بسیار زیادی از میان موانع و شکافهای کوچک زمین حرکت کند.