لغت نامه دهخدا
نامحرمی. [ م َ رَ ]( حامص مرکب ) محرم نبودن. نامحرم بودن. بیگانه بودن.صفت نامحرم. رجوع به نامحرم و نامحرمیت شود. || هتک. پرده دری. شوخ چشمی. بی حیائی:
چه گویم که چون بود از این خرمی
بود شرح از این بیش نامحرمی.نظامی.
نامحرمی. [ م َ رَ ]( حامص مرکب ) محرم نبودن. نامحرم بودن. بیگانه بودن.صفت نامحرم. رجوع به نامحرم و نامحرمیت شود. || هتک. پرده دری. شوخ چشمی. بی حیائی:
چه گویم که چون بود از این خرمی
بود شرح از این بیش نامحرمی.نظامی.
۱ - محرم نبودن.۲ - بیگانه بودن. ۳ - پرده دری شوخ چشمی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که یابد خسته چون نامحرمی را بجان لرزان به بیند بیغمی را
💡 تاترا نشناسد اغیاری و هر نامحرمی در لباس آب و گل کردی روان خویشتن
💡 بلبل ز شوق نعره زنان در حریم باغ گل هر زمان به مجلس نامحرمی دگر
💡 با یار نیست دوری ما راکمی هنوز در عشق محرمیم به نامحرمی هنوز
💡 از حرم گر یک نظر کردی بهر نامحرمی هر گدایی محرم اسرار سلطان آمدی