مهچه
مترادفها
مه، غبار
لغت نامه دهخدا
مهچه. [ م َ چ َ / چ ِ ] ( اِ مصغر ) مصغر ماه. ماه کوچک. ( ناظم الاطباء ). مخفف ماهچه. ( غیاث اللغات ). هلال. ( یادداشت مؤلف ). || سر علم و آن چیزی باشد از طلا و نقره و غیره مدور و صیقل زده که بر سر علم فوج نصب نمایند. ( از برهان قاطع ) ( از غیاث اللغات ) ( از آنندراج ). قپه گرد و صیقلی که از طلا و نقره و جز آن سازند و بر سر علم نصب کنند. ( ناظم الاطباء ). ماهچه رایت. ( انجمن آرا ). || کلوچه خیمه را گویند و آن تخته ای باشد سوراخ دار که بر سر چوب خیمه بند کنند.( برهان قاطع ) ( از آنندراج ). کماچه چادر و خیمه. ( ناظم الاطباء ). کلیچه خیمه. ( انجمن آرا ):
مهچه خیمه تو جرم قمر
نوبتی تو چرخ اعلا باد.شرف الدین شفروه ( آنندراج ).
فرهنگ عمید
= ماهچه
جمله سازی با مهچه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ظهور او بر دانا بود بروز خدای چو رایتش زنهان مهچه بر عیان کشدا
💡 شکسته مهچه ی خرگاه صبح زرّین تاج ز قبّه ی علم سد ره سای بواسحق
💡 زرگران رسته ی بازار شهرستان صنع مهچه ی خرگاهش از خورشید انور ساخته
💡 غمزه تیز به پیرامن چشمش گویی تیغ خون است که در مهچه قصاب افتاد
💡 سلطان علی موسی کاظم امین وحی ای مهچه ی لوای تو خورشید بیزوال