منشق

لغت نامه دهخدا

منشق. [ م ُ ش َق ق /م ُ ] ( ع ص ) شکافته شونده و پاره شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). شکافته شده و دریده. ( ناظم الاطباء ). شکافتن. چاک. دوپاره. پاره. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
به باغ آرزو خصمت سیه رو باد چون فندق
دلش چون پسته پیوسته به دست قهر تو منشق.ابن یمین.- منشق شدن؛ شکافته شدن. پاره شدن.( از یادداشت مرحوم دهخدا ).
- منشق کردن؛ شکافتن. چاک دادن. پاره کردن. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ).
منشق. [ م َ ش َ ] ( ع اِ ) بینی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
منشق. [ م ُ ش ِ ] ( ع ص ) بویاننده نشوق که دارویی است دربینی کردنی و دربینی کننده آن را. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). آنکه دارو در بینی می نهد. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انشاق شود.

فرهنگ عمید

شکافته شده، ترکیده.

فرهنگ فارسی

شکافته شده، ترکیده
۱ - ( اسم ) شکافته شونده. ۲ - ( صفت ) شکافته پاره.
بویاننده نشوق که دارویی است در بینی کردنی و در بینی کننده آن را.

جمله سازی با منشق

💡 در کمین وی نشست و بی‌دریغ فرقوی منشق نمود از ضرب تیغ

💡 از چه نسوزد دلم که گشت به محراب فرق تو منشق ز تیغ زادهٔ ملجم

💡 شد از تجلی دیدار آینه منشق چنانکه از رخ توحید پرده پندار

💡 تواند چو مه مهر را کرد منشق که آن بنده طلعت اوست وین هم

💡 احمد محمود نام امیّ صادق کلام منشق ماهِ تمام قطب امم مصطفا

💡 زمین کعبه منشق شد برون آمد از او دابه چو کرد اظهار آیت ها ز کعبه زان دوانستی