لغت نامه دهخدا
مشکل گشایی. [ م ُ ک ِ گ ُ ] ( حامص مرکب ) آسان کردن کارهای دشوار و غالب آمدن بر آنها. ( ناظم الاطباء ):
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکل گشایی.حافظ.
مشکل گشایی. [ م ُ ک ِ گ ُ ] ( حامص مرکب ) آسان کردن کارهای دشوار و غالب آمدن بر آنها. ( ناظم الاطباء ):
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکل گشایی.حافظ.
آسان کردن مشکلات و مسلط گشتن بر کارهای دشوار.
حل مشکلات و آسان کردن کارها: ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشایی. ( حافظ )
{problem solving} [روان شناسی] پردازش شناختی به منظور یافتن راه حل برای مشکلات مشخص، با انجام یک سلسله عملیات
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 (صامتا) با هیچکس خوبان ندارند الفتی یا بکار ما در مشکل گشایی بستهاند
💡 هر که دارد ناخن مشکل گشایی چون نسیم در گلستان غنچه دلتنگ پیدا می کند
💡 ما و تو در حقیقت، چون آتش و سپندیم ای عشق از تو آید، مشکل گشایی ما
💡 با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من بر سر ره چون کلید اهل فال افتادهام
💡 چون دلم دیوانه عاقل نمایی برنخاست همچو اشکم عقده مشکل گشایی برنخاست
💡 با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من بر سر ره چون کلید اهل فال افتاده ام