لغت نامه دهخدا
قیمی. [ می ی ] ( ع ص نسبی ) نسبت است به قیمت. ( از اقرب الموارد ). || ( اصطلاح فقه ) در برابر مثلی. غیرمثلی.
قیمی. [ می ی ] ( ع ص نسبی ) نسبت است به قیمت. ( از اقرب الموارد ). || ( اصطلاح فقه ) در برابر مثلی. غیرمثلی.
نسبت است به قیمت یا در برابر مثلی غیر مثلی.
قِیمی
قِیمی در مقابل مِثْلی عبارت است از مالی که اَشباه و نظایر آن زیاد و شایع نباشد، مانند انگشتر و یا تابلو نقاشی و هر آنچه که کار دست باشد. در قانون مدنی این دو مفهوم بیشتر در مباحث غصب، اتلاف و تسبیب به کار برده شده، ازجمله آن که هرگاه مال مورد غصب نزد غاصب تلف شود، چنانچه آن مال قیمی باشد، غاصب باید قیمت آن را به مالک پرداخت کند. (مادۀ ۳۱۱قانون مدنی) و یا به موجب مادۀ ۳۲۸ق. م هرگاه کسی مال غیر را تلف کند، چنانچه مال قِیمی باشد، باید قیمت آن را در زمان تلف، پرداخت نماید.
[ویکی فقه] قیمی چیزی است که قیمت اجزاء آن متساوی نباشد مانند حیوان و اراضی و اشجار.
و به عبارت دیگر قیمی چیزی است که اجزاء آن در قیمت و منفعت مختلف باشد.
۱. ↑ مکاسب شیخ انصاری، ص۱۰۵.۲. ↑ حدائق الناضره، ج۵، ص۲۲۶.
منبع
جابری عرب لو، محسن، فرهنگ اصطلاحات فقه فارسی، ص۱۴۸.
💡 هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی
💡 خدایگانا از من بگو به آن شاعر که گفته بود: مر او را نه قیمی نه ولی