لغت نامه دهخدا
چرگنی. [ چ ِ گ ِ ] ( حامص مرکب ) چرکنی. چرکینی. چرگینی. کثافت و ناپاکی. آلودگی و آلایشناکی:
بسیاهی بصر جهان بیند
چرگنی بر سیاه ننشیند.نظامی.رجوع به چرگن و چرگین و چرکنی شود.
چرگنی. [ چ ِ گ ِ ] ( حامص مرکب ) چرکنی. چرکینی. چرگینی. کثافت و ناپاکی. آلودگی و آلایشناکی:
بسیاهی بصر جهان بیند
چرگنی بر سیاه ننشیند.نظامی.رجوع به چرگن و چرگین و چرکنی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به سیاهی بصر جهان بیند چرگنی بر سیاه ننشیند