لغت نامه دهخدا
پادشازاده. [دْ / دِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) شاهزاده:
شد آن پادشازاده لرزان ز بیم
هم اندر زمان شد دلش بر دو نیم.فردوسی.شنیدم که وقتی گدازاده ای
نظر داشت با پادشازاده ای.سعدی ( بوستان ).
پادشازاده. [دْ / دِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) شاهزاده:
شد آن پادشازاده لرزان ز بیم
هم اندر زمان شد دلش بر دو نیم.فردوسی.شنیدم که وقتی گدازاده ای
نظر داشت با پادشازاده ای.سعدی ( بوستان ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار پادشازاده ملکی چکنی مزدوری
💡 ولی او پادشازاده ست و من رند عجب گر سر فرود آرد به اوباش