یزک دار

لغت نامه دهخدا

یزک دار. [ ی َ زَ ] ( نف مرکب ) سردار پیشقراولان و رئیس پاسبانان. ( ناظم الاطباء ). سالار و رئیس فوج. ( آنندراج ). سردار فوج. طلیعه. ( غیاث ):
یزکداری ز لشکرگاه خورشید
عنان افکند بر برجیس و ناهید.نظامی.کمین سازان محنت برنشستند
یزکداران طاقت را شکستند.نظامی.برون شد یزکداردشمن شناس
یتاقی کمر بست بر جای پاس.نظامی.و رجوع به یزک شود.

فرهنگ فارسی

سردار پیشقراولان و رئیس پاسبانان طلیعه

جمله سازی با یزک دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مهی میدید خورشیدش یزک دار وزو صد جان و دل پر خون بیکبار

💡 پسر شد با بسی لشکر یزک دار همه تشنه بخون دل فلک وار

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز