یخ بند
مترادفها
یخبندان، توده یخ
لغت نامه دهخدا
یخ بند. [ ی َ ب َ ] ( اِ مرکب ) ژاله. جلید و تگرگ. ( ناظم الاطباء ). || ( نف مرکب ) یخ بسته. منجمد و فسرده:
حوضه ای دارد آسمان یخ بند
چند از این یخ فقع گشایی چند.نظامی. || ( حامص مرکب ) یخ بندان. فسردگی از بسیاری سرما. ( ناظم الاطباء ). به معنی مصدری یعنی یخ بستن. ( آنندراج ): روزی که یخ بند عظیم بوده است اسب براند و خود را از اسب جدا کرد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 363 ).
تا نشد سرما نیفتادم به وقت پوستین
چله یخ بند قاری کرد آگاهم دگر.نظام قاری.هراسان کرده یخ بندش ملک را
ز سرما سوخته روی فلک را.ملاطغرا.و رجوع به یخ بندان شود.
فرهنگ فارسی
ژاله جلید و تگرگ یخ بسته
جمله سازی با یخ بند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جویبار مجّره از یخ بند شد زلفگاه انجم ظلما
💡 در سردی یخ بند که لرزد خورشید خون بسته شود چون بقم در رگ بید
💡 از بس که سطح اب ز یخ بند محکمست فاسق چو زاهدان ز بر اب می رود