گرانباری

لغت نامه دهخدا

گرانباری.[ گ ِ ] ( حامص مرکب ) سنگینی. ثقیل بودن:
چه سود از لوح کو ماند ز نقطه اولین حرفی
که از روی گرانباری ز ابجد حرف پایانی.خاقانی ( دیوان چ عبدالرسولی ص 423 ).چه آزادند درویشان ز آسیب گرانباری
چه محتاجند سلطانان به اسباب جهانبانی.خاقانی.گرانباری مال چندان مجوی
که افتد به لشکرگهت گفتگوی.نظامی.از گرانباری خود ترسیدن
پس بیکبار به پیشان رفتن.عطار.زاد این راه گرانباری بود و زاد آن راه سبکباری. ( تفسیر ابوالفتوح ).
|| صدمت، زحمت، رنج: اهالی آن را از تغلب و گرانباری برهاند. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 69 ).و کلی تکلیفات و گرانباری را از ایشان برداشت. ( ترجمه محاسن اصفهانی ص 141 ). || سنگین بودن.ثقیل بودن.

فرهنگ فارسی

۱ - سنگینی ثقل: گرانباری مال چندان مجوی که افتد بلشکر گهت گفتگوی. ( نظامی ) ۲ - زحمت رنج: و کلی تکلیفات و گرانباری را از ایشان برداشت.

جمله سازی با گرانباری

💡 باد دستان ز گرانباری زر آزادند سنگ یک لحظه فزون بار فلاخن نشود

💡 از منّت پیری ست گرانباری دوشم لب را به قدم بوس تو این پشت دوتا برد

💡 فکر جان در سفر عشق به خاطر بارست از گرانباری این راه حذر باید کرد

💡 دوری راه تو صائب ز گرانباری هاست بار از خویش بینداز که منزل باشی

💡 تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست

💡 فرش داغ، ار نشود بستر بیماری دل سنگ فرسوده شود زیر گرانباری دل