کار کنی

لغت نامه دهخدا

کارکنی. [ ک ُ ] ( حامص مرکب ) عمل و منصب کارکن. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به عامل شود.

فرهنگ فارسی

عمل و کیفیت کار کن

جمله سازی با کار کنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آبم من، ار بخار شوم در چمن، خوش است سنگی تو، گر که کار کنی بشکنی رواست

💡 صد بلعجبی دانی کابلیس نداند آن ما را چو زبون بینی در کار کنی حالی

💡 نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود

💡 خود یک کلمه است جمله پند است تُرا گر کار کنی یکی، پسند است تُرا

💡 گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی صد کافر منکر را دین‌دار کنی حالی