لغت نامه دهخدا
چاره اندیش. [ رَ / رِ اَ ] ( نف مرکب ) محیل. مکار. حیله گر. فسونگر.
چاره اندیش. [ رَ / رِ اَ ] ( نف مرکب ) محیل. مکار. حیله گر. فسونگر.
آن که در فکر چاره و علاج باشد.
محیل. مکار. حیله گر. فسونگر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روزی به طبیب چاره اندیش گفتم چه بود دوای نوبه؟
💡 حق نگهدارت ای برادر هان چاره اندیش و جان خود برهان
💡 اگر بدانی چه قدرها ذلیل شده ام و لطمه حرمانم فقیر کرده است بی هیچ ملاحظه چاره اندیش دردم می شوی. سرایر ضمیرم در آئینه خاطر حقیقت بینت پیداست، مصرع: من چگونه یک رگم هشیار نیست. هر چه کنی مختاری، در باب یار غایب که دوستان حاضر خصومت می بافند همان است که خود یافته ام، بیت:
💡 کاری که زهجران تو در پیش من است نه در خور وهم چاره اندیش من است