پرخنده

لغت نامه دهخدا

پرخنده. [ پ ُ خ َدَ / دِ ] ( ص مرکب ) ( لب... ) سخت خندان:
لب سام سیندخت پرخنده دید
همه بیخ کین از دلش کنده دید.فردوسی.

فرهنگ عمید

بسیارخندان.

جمله سازی با پرخنده

💡 به سوی دشت شد منظور با یار دلی پرخنده و لب پر ز گفتار

💡 دل خرمیت باید رو سوخته ی حق شو پرخنده لبی باید بسته به دلی بریان

💡 باز عشق آمد که از فیض نشاط گریه‌ای چون کنار گل کند پرخنده دامان مرا

💡 لب گل همچو گل پرخنده میدید وزان لب جان خود رازنده میدید

💡 مکن چون صبحدم در فیض تقصیر که دایم با لب پرخنده باشی

💡 چو گفتن با کس آن حالش نبد سود دلی پر خون لبی پرخنده می بود