وا شده

لغت نامه دهخدا

واشده. [ ش ُ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) بازشده. شکفته. || جدا شده از... رجوع به واشدن شود.

فرهنگ فارسی

(اسم ) ۱ - باز شده. ۲ - شکفته. ۳ - پراکنده. ۴- ناپدید شده. ۵ - جدا شده. ۶ - بند آمده. ۷ - دست برداشته.

جمله سازی با وا شده

💡 این غنچهٔ نوشکفته، خوش وا شده است واین غورهٔ نارسیده حلوا شده است

💡 به بیقراری دل وا شده است دیده ما سپند در نظر ما ز بیقراران نیست

💡 تا چشم ما به دولت بیدار وا شده است یک عمر مشق خواب پریشان کشیده ایم

💡 هر که را راه سخن وا شده موسی گردد هر که پاس دم خود داشت مسیحا گردد

💡 به ضرب تبر سر ز هم وا شده چو بسته درو مغز پیدا شده

💡 بر روی من چو صبح در فیض وا شده است تا دست من به دامن شبها رسیده است