هم نمک

لغت نامه دهخدا

هم نمک. [ هََ ن َ م َ ] ( ص مرکب ) همسفره و هم خوان. ( آنندراج ). دو تن که با هم نان و نمک خورند. همنشین. دوست.

فرهنگ عمید

دو یا چندتن که با هم نان ونمک خورده باشند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) دویا چندتن که باهم نان ونمک ( غذا ) خورند ( نسبت بهم ).

جمله سازی با هم نمک

💡 ای لب میگون تو هم شکر و هم شراب وی دل پرخون من هم نمک و هم کباب

💡 وه! چه شورانگیزی، این شیرین پسر؟ هم نمک می ریزد از تو، هم شکر

💡 والله کو یوسف است بشنو از من از آنک بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه

💡 پیش حریف از حدیث خویش و دل من هم نمک آورده، هم کباب گرفته

💡 با آب شور کعبه نگردیم هم نمک تا یک دم آب تلخ بود در کنشت ما