لغت نامه دهخدا
ناتوانا. [ ت َ ] ( ص مرکب ) ناتوان. عاجز. ضعیف. درمانده. مقابل توانا. و رجوع به ناتوان شود:
ز سرگین خر عیسی ببندم
رعاف جاثلیق ناتوانا.خاقانی.جهان آفرین ایزد کارساز
توانا کن و ناتوانانواز.نظامی.
ناتوانا. [ ت َ ] ( ص مرکب ) ناتوان. عاجز. ضعیف. درمانده. مقابل توانا. و رجوع به ناتوان شود:
ز سرگین خر عیسی ببندم
رعاف جاثلیق ناتوانا.خاقانی.جهان آفرین ایزد کارساز
توانا کن و ناتوانانواز.نظامی.
۱. ضعیف.
۲. عاجز، درمانده.
💡 زیر رخت و بار ایشان ناتوانا شد زمین پیش گیر و دار ایشان ناشکیبا شد زمان
💡 دگر آنک در شهر دانا کهاند گر از نیستی ناتوانا کهاند
💡 هم مگر رشحی ز شربتخانه احسان تو در گلوی این علیل ناتوانا افکنند
💡 جهان آفرین ایزد کارساز توانا کن ناتوانا نواز
💡 دل مام و باب ارچه کانا بود به رنج پسر ناتوانا بود