سخن گزار

لغت نامه دهخدا

سخن گزار. [ س ُخ َ گ ُ ] ( نف مرکب ) سخنگو. ناطق. سخنور:
تا از برای گفت شنود است خلق را
گوش سخن نیوش و زبان سخن گزار.سوزنی.زرین سخن سوار صفت کرده عسجدی
کلک هنروری را چون شد سخن گزار.سوزنی.حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمتست
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو.حافظ. || مترجم:
قیدافه خوانده ام که زنی بود پادشاه
اسکندر آمدش برسولی سخن گزار.خاقانی.

فرهنگ عمید

سخن گزارنده، سخن گو.

فرهنگ فارسی

سخنگو سخنور یا مترجم
( صفت ) ۱ - سخنگو. ۲ - ادیب سخن شناس. ۳ - حاضر جواب حاضر کلام.

جمله سازی با سخن گزار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دلاله اگر هزار باشد زینسان نه سخن گزار باشد

💡 ای ز تحریر ذکر تو گشته همچو طوطی سخن گزار اقلام

💡 با عیینه سخن گزار شدند قصه پرداز آن نگار شدند

💡 حزین اگر به درازی کشد سخن چه کنم؟ سیاه مستی کلک سخن گزار من است