شاه دیوان

لغت نامه دهخدا

شاه دیوان. [ هَِ دی ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) فرمانروای دیوان. || ( اِخ ) دیوی که تمیم انصاری را بشب برد و در مهلکه انداخت و پس از هفت سال عیسی، که نام پری مسلمان بود تمیم انصاری را پس از محاربه و انهزام دیوان نجات داد. ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

فرمانروای دیوان یا دیویکه تمیم انصاری را بشب برد و در مهلکه انداخت و پس از هفت سال عیسی که نام پری مسلمان بود تمیم انصاری را پس از محاربه و انهزام دیوان نجات داد.

جمله سازی با شاه دیوان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ندانی مگر شاه دیوان دهر ندیدی دو چشمش فشاننده زهر

💡 منم شاه دیوان روی زمین نباشد چون من کس به ماچین و چین

💡 به لنکا شاه دیوان بود راو ن بدن دیو و پری جان بود راو ن

💡 بگفتند کای شاه دیوان عصر نماندی به دنیا دلیران عصر

💡 به دستوری شاه دیوان برفت به پیش سپهدار کاووس تفت