لغت نامه دهخدا
شاه سواری. [ س َ ] ( حامص مرکب ) عمل شاه سوار. سواری کردن چون شاهان.
شاه سواری. [ س َ ] ( اِخ ) تیره ای از شعبه شیبانی ایل عرب ( از ایلات خمسه فارس ). ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 87 ). رجوع به طایفه شیبانی شود.
شاه سواری. [ س َ ] ( حامص مرکب ) عمل شاه سوار. سواری کردن چون شاهان.
شاه سواری. [ س َ ] ( اِخ ) تیره ای از شعبه شیبانی ایل عرب ( از ایلات خمسه فارس ). ( جغرافیای سیاسی کیهان ص 87 ). رجوع به طایفه شیبانی شود.
( اسم ) حالت و کیفیت شاهسوار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برای فتح چه تشویش دارد آن لشکر که چون تو شاه سواری درو بود سردار
💡 فرستاده شد نزد قیصر ز شاه سواری که اندر نوردید راه
💡 بر کشتنم ار شاه سواری بفرستد با شاه بگویید که: کشتند سواران
💡 یا شاه سواری زسر لطف و کرامت روزی کندم پی، سپهر سم سمندی
💡 به ایرانیان گفت نزدیک شاه سواری فرستید با رسم و راه